X
تبلیغات
نماشا
رایتل
پنج‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1391

در میان برف های امروز نازنین، در گذر عشــــــق مرا یادی هست؟

یادی از وصف دل همچــو من زاری هست؟

رفتم از کنج دلت، دل غـــــــــــم یاران دارد یاری ام کن صنما، جز تو مرا یاری هست؟

قدر عشــــــق تو ندانستم و دلباز شدم غیر من در دل این شهر، گنهکاری هست؟

حال بین، آمده ام، بهر دلـــــــــت زار و نزار نظر انداز، مگر جز تو خریــداری هست ؟

ماه من، غمزه مزن، ناز مکن بهر "همـــــا " دل اگر از تو شفا خواست بگو، آری، هست...


دوشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1390
تقدیم به تو

(( برای سالها بعد مینویسم،سالها بعد که چشمانت عاشق میشوند...

سالها بعد که شاید از من جز یادی محو و گذرا در گوشه ذهنت چیزی باقی نماند.

خاطرات خاک گرفته در قاب،روی دیوارهای دلت...

که با دیدنشان شاید قدری،لحظه ای ذهنت پرواز کند،به گذشته های دور...یادش بخیر!

یاد رویاهایی که همه به خواب زمستانی رفتند...

یاد عشقی که جای خودش را به عادت داد و برای همیشه رفت...

یاد بیخوابی های نیمه شب،اشک های بی سبب،حرف های نگفته،نامه های نخوانده،دل های لرزان،چشم های گریان،یادشان بخیر...

میدانم! سالها بعد به یاد تک تکشان خواهی گریست.حتی به یاد منو عشقمان از کوچه خاطرات خواهی گذشت.افسوس!...

نه من هستم،نه کوچه،نه چشم گریان،نه دل لرزان،نه حرفی،نه نامه ای...

دلت میگیرد،میدانم...!

من امروز برای سالها بعد مینویسم،سالها بعد که یاد امروز را میکنی،امروزی را که دلم را زیر پایت له کردی و از صدای شکستنش لبخند زدی.

رفتی! بی آنکه نگاهی به من و اشک هایم کنی.کوچه را با قدم های محکمت تند گذراندی.

و این من بودم که ماندم... ))

امروز سالها از آن روز میگذرد،از آن روزی که برای امروز نوشتم.امروزی که چشمانت عاشق شدند...

این سالها با یاد تو و کوچه و خاطراتمان سپری شد.در هر تکه شکسته دلم تو را میدیدم،مثل همیشه مغرور و محکم!

تصمیم گرفتم که برای فراموشی آخرین خاطراتمان،بار دیگر با کوچه دیدار کنم.

اما این بار برای وداع...

نه کوچه مثل همیشه بود و نه دل من! همه چیز حال و هوای دیگری داشت.

بوی آشنا می آمد،بوی خاطرات،بوی باران...

از دور دیدمت که چه آهسته کوچه را قدم زنان طی میکردی.برای یک لحظه نگاهم به نگاهت گره خورد.حسرت و اشک...همه را در چشمانت دیدم! و آنجا بود که فهمیدم دل تنگی...

نگاهت به من گفت بمان!...

نوشته دیروز را بعد از سالها امروز به دستانت سپردم و رفتم...

و تو خواندی:

(( برای سالها بعد مینویسم،سالها بعد که چشمانت عاشق میشوند... ))

آری تو عاشق شده بودی.اما افسوس! نه من بودم،نه کوچه...


چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1389
دوست داشتن

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

وقتی کسی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل دوری اش... برایتان سخت و دشوار است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیا ست .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .

وقتی کسی را دوست دارید ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .

وقتی کسی را دوست دارید ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .

وقتی کسی را دوست دارید ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .

وقتی کسی را دوست دارید ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

وقتی کسی را دوست دارید ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .

به راستی دوست داشتن چه زیباست ،این طور نیست ؟...


چهارشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1389
سکوت

تو سکوت می کنی و من از تکرار مداوم

واژه ی سکوت سردم می شود!

 و صدای سوزناک باد را بر صحرای برهوت دلم میشنوم

می گویند : ((سکوت نشانِ رضاست )) ...

خوب میدانم که سکوت تو از رضای دلت نیست

می دانم ؛ عادت می کنم ،

به سکوت سرد تو هم عادت می کنم

نمی دانم خوب است یا بد؟!

 زود عادت کردنم را می گویم !

یکی می گفت:

(( تو وانمود میکنی که زودتر از آنچه که باید عادت کرده ای ))

میبینی؟!

چه روزگار عجیبی شده !

فکر میکنند که تو را بهتر از خودت میشناسند !

چه اهمیت دارد؟

بگذار هر جور که دلشان می خواهد فکر کنند ...

بگذار گنگ و گیجم بدانند و گمان کنند که عاشق شده ام

بگذار هی پند و اندرز به هم ببافنند و برایم نسخه بپیچند

من هم این کنار ایستاده ام و آرام می خندم

و در جواب تمام حرفهایشان سر تایید تکان می دهم

می بینی؟ چه روزگار عجیبی شده !

.


پنج‌شنبه 23 دی‌ماه سال 1389
قرار

 

 

 

قرارمان فصل انگور............. 

 

شراب که شدم بیا........... 

 

تو جام بیاور ومن جان.


   1       2       3       4       5       ...       19    >>
عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری