X
تبلیغات
زولا
شنبه 17 دی‌ماه سال 1384
قصه عشق

قصه ی عشق قصه عجیبی است . قصه معاشقه ها، قصه دوست
داشتن ها، قصه درد و دل کردن دو عاشق و معشوق. واقعا قصه
عشق قصه ای است که غوغا به پا می کنه … قصه عشق،قصه
آرزوهایی است که همه تبدیل به رویا می شوند . همه تبدیل به
خواب بیدارنشدنی می شوند ..... قصه عشق قصه سفر
پرستو های عاشق به شهر عشق هست ، پرستویی که یک لحظه
سفر میکند ، سفر به شهر خوشبختی میکند.
تمام قصه ها با یکی بود یکی نبود یک کسی شروع می شوند
که: یکی بود یکی نبود!
اما قصه عشق من و تو از چشمهایت شروع شد ... چشمهایی به
رنگ آبی..... آبیه آبی آنقدر آبی که آسمان در پیش چشمان تو
خجل هست ..
اولین بارش محبتت را بر وجودم به یاد می آورم.... اولین تلاقی
نگاهمان را به یاد می آورم .... از همان اولین بار که نگاهمان به
هم گره خورد، چشمهایت مونس همه شبهای تاریکم شد. واز آن
روز همه روزهایم با یاد تو سپری می شود.. وهمه شبهایم با
امید طلوع نگاه تو به صبح می رسد. در تک تک لحظه های
زندگیم حضورتو جاری است..... حضورت و حضور یادت تنهاییم
را رونق می بخشد. در عطشناک ترین لحظه های بیابانیم بارش
چشمان تواست که سیرابم می کند... چه با شکوه است وقتیکه
پرنده دلم در آسمان وسیع چشمانت به پرواز در می آید و چه
زیباست وقتی در خانه نگاهت آرام میگیرد وتو با گرمای نگاهت
پر و بال خسته اش را مرهم می نهی..... چشمانت ، عظمت شب
را به تصویر می کشد . انگار پنجره ای گشوده ای است به رویم تا
از میانش تمامی کهکشانهای درونت را به خانه دلم میهمان کنم .
همیشه به چشمهایت اعتماد داشتم و دارم ....
او هرگز دروغ نمی گوید!!!! دلم می خواهد دو رکعت نماز در برابر
چشمانت بخوانم و دعا کنم که خدا هرگز نگاهت را از نگاهم
نگیرد...
قصه عشق من و تو از چشمهایت شروع شد و با دستهایت ادامه
پیدا کرد دستان پر مهرت راهمیشه وهمیشه قدر دانسته ام ....
دستان پر مهری که در سردترین ساعات زمستانیم غنچه خاموش
قلبم رابه شکفتن پیوند داد ... دستانت ... سرشار نوازشند ...
وقتی با دستان مهربانت دستانم را می گیری ... انگار آرام آرام
خون آرامش رو تو تنم جاری می کنی ...زمانی که دستهای
نیلوفریت با آن انگشتان ظریف قلبم را لمس کرد احساس می کردم
نزدیک است تمام رگ هایم شکافته شوند ، تمام اعصابم سر از هم
بردارند ، و گسیخته شوند . دستهای تو ، و پنجه هایت می توانند
دهانه یک آتشفشان مخوفی را که آتش های مذاب در سینه اش
سر برداشته اند و هزاران انفجار در درونش یک باره طغیان
کرده اند را ببندند ، و آن را آرام کنند ... دستت را به من بده ...
آنها را از من مگیر….هر وقت که به دستهایت نگاه کردی جای
دستهای مرا خالی کن که جایشان توی دستهای تو خالی مانده
است.
تو توی زندگی من مثل یک تابلوی نقاشی می مونی… زیبا
لطیف… پرحس و معرکه. یک تابلوی محشر که انگار تمام
لطافتهای دنیا را تو خودش جمع کرده… یک نقاشی مات و مبهم
که انگار جواب تمام معماهای ذهن من هست و خودش بی جواب
مثل دریای آبی بی‌کران و بزرگ ، مثل آسمون آبی و زلال، آرام و
امن… مثل پرنده رها و سبک… و مثل پرواز خواستنی و دور از
دسترس
تو قشنگترین و لطیفترین تابلویی هستی که تو زندگی ام دیدم
یک جورایی انگار تجلی نقاشت هستی. اونم یه تجلی تمام
عیار… مظهر کرامت و بزرگی اون… مظهر استغنا و
بی نیازی اش… مظهر غرور دلنشینش
کسی که بیشتر از تابلوهای دیگهء‌ نمایشگاه هستی نظرم را جلب
کردی، چشمم را گرفتی،
‌می دونم… زیاد جلوت توقف کردم… خیلی وقت هست که تو
چشم هایت زل زدم… تو امواج خروشان دریای چشمت غرق
شدم.. تو آسمون آبی نگاهت پریدم
خیلی وقته بی حرکت و مات جلوی این تابلو ایستادم و فقط
نگاهت می کنم… از نگاه کردنت سیر نمی شم. هر چی می خوام
برم انگار یه چیز نخونده هنوز توی چشمهایت داد می‌زنه:

« تو منو هنوز آنطور که باید ندیده‌ای… »

چشم از چشمت نمی تونم بردارم… خدایا!‌ عجب پرتره‌ای
کشیده‌ای… چقدر سبز و خواستنی است… چقدر بی قرار
چقدر عاشق … چقدر بزر گ
تو برای من بهترین و گرانبهاترین تابلوی نمایشگاه آفرینشی،


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری