جمعه 4 فروردین‌ماه سال 1385
دوباره آمده ام


دوست خوبم سلام:

آمده ام تا بگویم هستم.تا آخر همه چیز هستم. آمده ام تا بار دیگر بودنم را به همه اثبات کنم.
من در تنهایی هم هستم بدون دیگران هم هستم.
کافیست نوری باشد. آنگاه تو را نیز در کنار خود می بینم و این بهترین موهبت است.
بهترینم اینبار از خود مینویسم.مینویسم که نگویی سکوت کرده که سکوت در وجود من نیست و من همه فریادم.
فریادی که چند ماهی بود سرکوب شده بود.
آمده ام تا بگویم باشد که عید ندارم.باشد که ماهی قرمز ندارم.اما سبزه را دارم و سال جدید در خانه ام هست.
دوباره میگویم من هستم تا آخر همه چیز هستم.
دوست خوب من : فریادهایم را در زیر خروارها ناامیدی مدفون کرده بودم.ولی امروز همه ناامیدی ها را دور ریختم. دیر خانه تکانی کردم ولی این کار را کردم.
اکنون فریاد و حرف دارم. فریادی که البرز را بلرزاند.
می خواهم شبهای بی خوابی و روزهای بیخیالی را دور بریزم.فکر می کنم وقت آن است که آنچه هستم را دیگران نیز ببینند.
آمده ام تا بگویم سوگندم را فراموس نکرده ام.احساسم را در خواب رها نکرده ام.
آمده ام تا بگویم بودن حق من است.


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری